من سال ۱۳۶۳ وقتی که هیلوکوبترهای روسی برکوه های قریه مان درپروازبود افغانستان راازطریق راه های صعب العبورپاکستان به مقصد ایران ترک گفتم. بعدازخروج روس ها، قصدخدمت وکار برای وطنم وفشارغربت تنها چیزی بود که من رابه برگشت تشویق می کرد.

وقتی برگشتم پدرم دیگر نبود. جنگ های داخلی، ظهورطالبان آینده افغانستان رادرهاله ای بهام فروبرده بود. من باتمام خاطرات بچگی هایم برگشته بودم. صدای وحوش شبانگاه به گوش نمی رسید. کمترخروسان درصبح گا بانک برمی داشتند. حتا ازمناره مسجد هم صدای ملابه گوش نمی رسید. کتاب هادرقفسه چوبی قفل بود. قندیل همان «گیز» که برمحفل شب نیشنی ها و «شه نامه» خوانی و«حمله» خوانی نورمی پاشید بی شیشه وگردگرفته روی قفسه بود. پدرم قریه داربود. ملابود.خطاط بود. کتاب حمله که دستخط پدرم بود درمحفل دست به دست می شد. ازهمه مهمتر آوازخوبی داشت. وقتی شهنامه می خواند همه سراپاگوش می شدند. برادرم که گاهی ازمدرسه شیخ محمدامین افشار ازکابل برمی گشت هم به محفل می پیوست، پدرم می خواند برادرم به نثربرمی گرداند. گاهی محفل ازسطح قریه کلانترمی شد وچندتاقریه بالاتر ماماهایم ازمنطقه مهاجرین نیزشرکت می کردند. وقتی نوبت به ملا علی حسن که در شهنامه وحمله خوانی متبحروازهمه صدای بهتری داشت می رسید دخترهازن هاازگلخن وتاوخانه همه جمع می شدند وبه صدای اوگوش می داند. ملاعلی حسن درزمان حفیظ الله امین دستگیر وتابه امروزازسرنوشت اوکسی خبردارنشد. پدرم ازتعقیب عساکرحفیظ جان سالم بدربرد وبعدهادراثرسرطان درشهرکویته به رحمت حق رفت. ولی ازاوکتاب نفیس دستخطی بجاماند.
خانمم وپسرم چندتاعکس توسط وایبربرایم فرستادند. دیدم قفسه کتاب هم چنان پابرجاایستاده است. کتاب هاازپشت شیشه پیداست. عکس رابزرک می کنم. کوشش می کنم پشت جلد کتاب هارابخوانم. خوشحال می شوم که کتاه هاهنوزدرقفسه است. قندیل همان گَیز هنوزروی قفسه است. درخاطرات بچگیم غوطه ورمی شوم. آنگارمهمان هایی زیادی درخانه منتظرند تامن گیزرا روشن نمایم. بادست های کوچکم پمپ می کنم وگیزراآتش می زنم. همه جاغرق نورمی شود. صدای ملاعلی حسن، صدای پدرم درفضاپخش می شود.
خانمم زنگ می زند. می پرسدعکس هارادریافت کردی؟
می گویم: آری. صدایم گیرکرده است. گلویم ازعقده پراست. کوشش می کنم خانمم نفهمد که من دارم هق هق می کنم.
می گوید چه برایت ازافغانستان بیاورم؟
کمی مکس می کنم. چیزی نمی گویم.
بازخانم می پرسد: صدایم رامی شنوی؟ صدایم رامی شنوی؟ چه برایت بیاورم؟
من، انگار صدای ملاعلی حسن هنوزدرگوشم طنین اندازاست.
می گویم همان گیزکه روی قفسه کتاب هااست. گیز رامی گویم.
خانمم می گوید: آن راچه می کنی، شایدخراب است. شیشه اش شکسته است. ولی کتاب دستخطی پدرت رامی آورم.
می گویم: نه، هردویش را. حتماً. گیز راهم حتماً بیاور.
باخودمی گویم اگرگیز وکتاب پدرم به این جابرسد می خواهم بازیک باردیگرآن رابه دست خودم روشن کنم. ودرنورآن کتاب دست خطی پدرم راورق زنم.
سی وچندسال است که کسی این کتاب دستخطی راباصدای بلند نخوانده است. ورق نزده است. یادداشت هایی که دراول وآخرکتاب است رامرورمی کنم. بعدخیلی آرام ورق می زنم. حس بچگانه تمام وجودم راپرمی کند. آرام گیزرالمس می کنم. دست هایم انگارکوچک وخیلی کوچک شده اند. می خواهم گیزرا راروشن کنم. مهمانان منتظرمن است. گیزراروشن می کنم. صدای ملاعلی حسن همه جاراپرمی کند.
اتریش ۳۰.۸.۲۰۱۳
توسط جمعه رضایی

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

دیدگاه‌ها  

+2 # محمدحسین محمدی hmohammadi308@yahoo.com 1393-01-22 16:05
درود بر جناب جمعه رضایی
نمی دانم چرا نام تان برایم خیلی آشنا است.
امید که بتوانی در پرتو روشنایی گَیس و نی گیز کتاب خطی را با صدای بلند بخوانی.
پاسخ دادن | پاسخ به نقل قول | نقل قول کردن

نوشتن دیدگاه


فهرست مطالب