دردامنه یک کوهم. چند تا خانه گلی ونسبتاً پخش درپایین دست کوه واقع است. حیواناتی دراطراف وجود دارد. چند پلنگ روی بام هااست. شاید هم شبیه شیراست.

یک ازآن ها به سرعت به من حمله می کند. پیش خودم فکر می کنم که اگر فرار کنم حتماً من رامی درد. درجا ایستاده می شوم.هرگزترس ندارم. انگارپیش ازپیش آموخته ام که چگونه باحمله حیوانات مقابله کنم. وقتی به من نزدیک می شود می ایستد. من انگارباچیزی حیوان راازخود دور می کنم. حیوان پابه فرارمی گذارد. با خودمی گویم تو موفق شدی. ترانخورد. کمی بالاترمی روم گله های اسپ رامی بینم.که دسته دسته چارگام می دود. من یکی ازاسپ ها را مهارمی کنم وبرآن سوارمی شوم. جلواسپ رادردست دارم. خیلی احساس غرور دارم. لجام اسپ رامی کشم. اسپ تندتر وتند تر می دود. که دوست قدیمیم ازروبرویم می آید. نمی دانم چکار کنم، ترجیح می دهم که به راهم ادامه دهم. حسی خوشایندوعجیبی دارم. اما انگارقصد سفر دارم بااین اسب. ازخواب بیدارمی شوم وصحنه هاراخیلی به وضوح می بینم.

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

نوشتن دیدگاه


فهرست مطالب