یکشنبه, فوریه 18, 2018
Text Size

خوابم طولانی ترازاین بود. فقط بعضی صحنه های آن پیش چشمم تجسم می شود. می دانم درخوابم دنبال موضوع واحدی بودم. مقصدی به خصوصی وکاری به خصوصی داشتم. ناگاه متوجه شدم که دردامنه یک کوه قرار دارم.

دارم کوه را با لامی روم. چشمم به یک تکه سنگ که شکل مستطیل وخیلی درازاست ازیک جای سخره بیرون آمده است می افتد. من ازپایین وقتی به صخره نگاه می کنم خیلی وهم انگیزمی نماید.باخودمی گویم این جا می تواندجای توریستیی جالب باشد. همه این افکاردرپستوی ذهنم است، می شوداین جاراجای گردشگران خارجی ساخت و... این افکارهمراه بایک نوع وهم وترس است. سایه صخره همه جارا پرکرده است. ازگوشه ای کوشش می کنم که به طرف بالا صعود کنم. کمی که بالاترمی روم دشتی که دردامنه یک کوه است پدیدارمی شود. کسانی دیگری هم دردشت ودامنه کوه هستند. من ظاهرا راه را ازیکی می پرسم. ظاهرا این جاکوه های شمال افغانستان است. من دوست دارم مناظر راتماشا کنم. احساس عجیبی من رااحاطه کرده است. احساسی که فکرمی کنم همه جاتعلق به ما دارد از خودماست. می توانی راحت قدم بزنی وهمه چیزازخودت است. فکرمی کنم که غریبه نیستم. می خواهم به راهم ادامه دهم. ازبچه جوان خیلی خوش صورت می پرسم که فلان منطقه کجااست. درهمین هنگام که جوانگ من راراهنمایی می کند حس جنسی درمن آرام شعله می کشد...باهم روبه بالامی رویم. کمی نمی گذرد که چند تانظامی جوان که سرهایرشان رابادستمال خال خال فلسطینی بسته اند جلوماه ظاهرمی شوند. به ماکاری ندارند. صدای گلوله همه جارامی گیرد. دوگروه اند که به هم آتش می کشایند. من وبچه راهنماکوشش می کنیم که درجایی خودمان رامخفی نماییم. ناگهان متوجه می شوم که یک نظامی لوله تفنگش رابه شکم یک نظامی دیگر چسپاند است وبه هم شاخ وشانه می کشند. من می ترسم. نگندشاهد مرگ کسی باشم. سرم رابرمی گردانم. نگاه نمی کنم. می خواهم بی خیال باشم، مثل آدم هایی اروپایی کهa ازجلوصحنه یک تصادف راحت می گذرند. درهمین هنگام فکرمی کنم که این احساس هارا راازغرب باخود آورده ام. پیش خود فکرمی کنم این طوری راحت تراست. ولی بازهراس دارم که نکند آن هابه هم فیرکنند. کمی بعد صدای تفنگ رامی شنوم. حالت استفراغ به من دست می دهد. نمی خواهم پشت سرم نگاه کنم وببینم که کسی مرده است ویا نعش زمین شده است. حالا ظاهراتنهاهستم. کمی بالاترمی می روم می بینم جوان ترکمنی مشغول تمرین اسپ سواری است. چشم های بادامی آن جوان دقیق یادم است. انگارباهم گفتگومی کنیم ومن راه رامی پرسم. کمی مانده که به نوک قله صعود کنیم. جوان اسپ سوارمی گوید که دره ترکمن!!! پشت کوه است. وقتی به نوک کوه می رسیم چنان منظره خیره کنند ودره سرسبز رامی بینم که حس گریه آنگار به من دست می دهد. جوان ظاهرآ می گوید که راه بدخشان هم ازهمین جاست. می خواهم امتداد دره رابالذت بیشترنگاه کنم، لذت عجیب، ازخواب بیدارم می شوم نمی خواهم ازرؤیایم دست بردارم ولی بدنم آنگارمی لرزد. نورخیره رنگ ازکلکین می تابدواتاق تاریک است.
پایان

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

فهرست مطالب