کاکاجمه نعوذباالله

a-rezai-joma-220کاکا جمه، می دانی پدرم چه می گفت. می گفت بچیم سعی کن هیچ وقت کبرنکنی. هرچه گیرت آمدبخور وخداراشکرکن. کاکاجمه می دانی قناعت چقدرخوب است.پدرم می گفت آدم باید قانع باشد.کاکاجمه، خداوند آدمی راکه زیاد ایرادمی گیرد دوست ندارد. کاکاجمه چکارکنم، بچه هاهنوز درکمپ نرسیده دست به کارای خراب می زند. نعوذباالله کاکاجمه خداشاهد است گفتنی نیست. کاکاجمه پدرم می گفت آدم درهرحال باید شکرگزارباشد. کاکاجمه می بینی چقدر لغات راازبرکرده ام.هفتاد لغت آلمانی رادریک روز. نعوذ باالله، یک لغت خراب درقاتش نیست. کاکاجمه وضع مایک وقت خوب نبود. پدرم کارمند بود. کاکاجمه چکارکنم دلم آنقدر تنک می شود که باهیچ کس نمی توانم درمیان بگزارم. کاکاجمه کسی رانمی شناسی که عروسی داشته باشد. ومن راهم دعوت کند. کاکاجمه دلم به پاره شدن آمده است.

مرد وقطار

a-rezai-joma-220مرد، دیگر هیچ انگیزه ای نداشت. همه چیز برایش تقریباً یکسان می نمود. خطوط کتاب جلوچشمش روی هم می لغزید. هوسش پرت می شد. نمی توانست کلمات وسطرهارادنبال کند. بابی حوصلگی کتابش رابست وگزاشت درکوله پشتیش. ازپنجره قطاربه طلوع خورشید چشم دوخت. تنها منظره ای راکه بی اختیار به آن خیره می شد همین طلوع صبحگاهی خورشید بود. قطارهر روز زوزه کشان ازاین دشت سبز وفراخ می گزشت. هنگام طلوع دامنه دشت کاملاً به نارنجی می گرایید. چند درخت وپرواز پرنده که ازدوردست پدیدار می شد حس شاعرانه به مرد تلقین می کرد. اما این حس زود گزربود وقطار باصدای مهیبش درایستگا می ایستاد افکار مرد باتوقف قطار ازهم می کسیخت. مرد می دانست که هنوز خیلی توان کار کردن رادارد.

نماز شب

a-rezai-joma-220«زارا»خیلی زود تغییر کرد. شــادیش چندروزی بیــش نپایــید. همهُ آرزوهایش رنگ باخت. حـالا که صاحب چند ین فرزند بود، به خودش هیچ توجهـی نداشت. به مهمانی اگر دعوت می شد، نمی رفت، معمو لاَ بچه ها یش را بها نه می آورد.به دستبند،حلقه و گوشوارهَ زنهای فامیلی وآشنــایان نگاه نمیکرد. اگر حرفی از زیور آلات واین نوع چیزها به میان می آمد، این طور وانمود می کرد که صحبـت کردن در مورد این چیزها مادون شان اوست. شـوهرش حاجی آقا هرچند مورد احترام همه بود؛ در مرگ ومیر، درجشن وعروسی حضور داشــت. مردم اورا برای پند وحکمتــش؛ بلکه برای لکه پیـشانـیش که عین زانوی شـتــر دمــل بسته بود دوست میداشت. اوراحاجــی، وگاهی جناب شــیخ به دید احترام خطاب می کرد ند.

مردی که درآینه گم شد

a-rezai-joma-220گاهی ناخودآگاه بعضی مطالب درپستوهای ذهنم جای می گیرد. حتا باعث آذارذهنییم می شود. این مطالب سایه روشن هایی است که درجدارهای ذهنم بدون هیچ تعمد موذیانه می خزدوآهسته آهسته حالت مالیخولی درمن ایجاد می کند. گاهی این این جورچیز هامن رابه تک گویی درونی وامی دارد. باعث خودگویی می شود. گریه های بی لیل. خنده های بی منشاء. حرکاتی که خودم هم نمی فهمم. گاهی فکرمی کنم ذهنم مذبله مخلوط ازتعفن ولجن شده است. دیروزبرای چیزی ناخودآگاه گریستم که سی سال پیش آن رادرکودکی تجربه کرده بودم. باید می خندیدم. باید خوشحال می شدم. موضوع چیزی نبود که برای آن گریه کرد. محض یک خاطره. اماهمین خاطره دراین سی سال، سه باربرایم تکرارشده است.

کبوتر

a-rezai-joma-220قطارهای زیادی می گذرد. می ایستد. مسافرین سواروپیاده می شوند. دخترک هم هرروزفقط ده دقیقه منتظر قطارمی ماند. وقتی سوارقطار می شود باگوشهء چشمش نگاهی به من می کند وسوارمی شود. وقتی می خواهم نگاهم رابه چشمانش بدوزم فوراً سرش رابرمی گرداند. هرروزاین کارراتکرارمی کند. قطاردیگر که دوطبقه است به سرعت می گذرد این جا توقف ندار.این قطارآن قدرسریع وسنگین است. که زیرپایم می لرزد ساعتی که ازیک میله آهنی ازسقف آویزان است به شدت تکان می خورد. صدای مهیب چرخ های آهنی وخط ریل، گوشم رامی خراشد. روی میله ها، روی ساعت وهرجایی که امکان نشست کبوتران است سیم های خارداربلند وکشنده کشیده شده است. بااین حال یک کبوترکه کمی خال های سفید دارد این طرف وآن طرف پروازمی کند.

ترس ازخدای چرس ازخدای

a-rezai-joma-220یکی بودیکی نبود؛ غیرازخدا هیچکس نبود. مردی تنـــبلی بود. روزها وشب ها درخانه بود. زیرموری(پنجره یاروزنه)می نشست تسبیح به دست ونسواربه دهن زل زل به آسمانی که ازموری پیدابود نگاه می کرد. باخودش چیــــزهایی که ازقدیم شنیده بود زمزمه می کرد. وپی هم جل الخالق می گفت. باخدایش خیلی دوستانه عرض حال می کرد که ای خدای عاقل ودانا دهن باز، را بی روزی نمی گذاری. دردهانی که دندان دادی نان دادی. گاهی سوسوی ستاره از آن روزنهء تنگی که درسقف خانه بود به درون می تابید ومردتنبل به شدت متعجب می شد. اگرگاهی به حسب ضرورت بیرون می آمد دنیایی بیرون راهم ازهمان دید می دید. دنیابه اندزهء همان موری برایش بزرک بود. ازآخرت وتاریخ همان چیزهایی رایادگرفته بودکه آخوند قریه، سال وسال ها آن راتکرارمکررات فرموده بود.

خانه ناصاف

a-rezai-joma-220پدرم نمی خواست من درمکتب سرکاری بروم. برای همین من را ازچشم چبراسی پنهان کرده بود. یک سال مکتب آخوندی رفتم. وقتی هفت سالم شد نمی دانم چرامن رادرمکتب سرکاری ثبت نام کرد.پدرم متعقد بودکه باید پیش آخوند ده قران ودنییات یادم بگیرم. خاطره های آن روزاصلاً یادم نمی رود. بهاربود هوا آفتابی وخنک. ازخانهء مان تابه مکتب دوساعت راه بود. پیاده این راه راباید می رفتیم . قریهء من مهاجرین، چهارطرفش کوه های بلندواقع است. ازنوک کوها می شود تمام جاغوری رادید. جوهای کوچک ازتمام کوه ها به پایین سرازیرمی شود. «درتنکی» همهء این جوی ها باهم وصل می شود وجلگه کلانی راتشکیل می دهد که، مابه آن «قــــــــــول» می گوییم. این قول ازبین دوتاکوه، سراشیب می رود ومی رود، تامی رسد به قوغزار.

خوشه مو

a-rezai-joma-220عزیز دلــم! می دانی برای مرد ننگ است که حال زنش را از دیــگران بپرسد. تا حال کسانی زیادی آمده اند. شــاید چـــیزهای زیادی در باره تو و فرزندم گفته اند. شــاید مرا به بی ننــگی وبی غیرتی متهم کرده اند.می دانم توزنی نیستی که غیرت وغرور من را لکه دار کنی. هر.وقت حرف های مردم مراوسوسه می کند، تعویــذی که بر بازویم بسته بودی بازمی کنم .هـــمین الآن که این حرف هارا می نویســــم تعویذ را باز کرده ام. حروفش پــاک نشده است؛ لاا لا، م، ح، والف ولام، مثــل روز اولش خوشخط وخوانا هست. تا این حروف پاک نشــده سر سوزن عشقـــم به تو کم نخواهد شـــد.
امــا عزیزدلم! ازاین مهم تر؛ قــولی است که باهم گذاشــته ایم وشرطی ست که بسته ایم. می دانی در این مدت ازسیر تا پیاز بررایت نوشته ام. آنچه لازم داشتی برایت فرستاده ام،

فهرست مطالب