کاکا جمه نغوذباالله

کاکاجمه نعوذباالله

کاکا جمه، می دانی پدرم چه می گفت. می گفت بچیم سعی کن هیچ وقت کبرنکنی. هرچه گیرت آمدبخور وخداراشکرکن. کاکاجمه می دانی قناعت چقدرخوب است.پدرم می گفت آدم باید قانع باشد.کاکاجمه، خداوند آدمی راکه زیاد ایرادمی گیرد دوست ندارد. کاکاجمه چکارکنم، بچه هاهنوز درکمپ نرسیده دست به کارای خراب می زند. نعوذباالله کاکاجمه خداشاهد است گفتنی نیست. کاکاجمه پدرم می گفت آدم درهرحال باید شکرگزارباشد.

ادامه نوشته

مرد وقطار

مرد، دیگر هیچ انگیزه ای نداشت. همه چیز برایش تقریباً یکسان می نمود. خطوط کتاب جلوچشمش روی هم می لغزید. هوسش پرت می شد. نمی توانست کلمات وسطرهارادنبال کند. بابی حوصلگی کتابش رابست وگزاشت درکوله پشتیش. ازپنجره قطاربه طلوع خورشید چشم دوخت. تنها منظره ای راکه بی اختیار به آن خیره می شد همین طلوع صبحگاهی خورشید بود. قطارهر روز زوزه کشان ازاین دشت سبز وفراخ می گزشت.

ادامه مطلب...

نماز شب

«زارا»خیلی زود تغییر کرد. شــادیش چندروزی بیــش نپایــید. همهُ آرزوهایش رنگ باخت. حـالا که صاحب چند ین فرزند بود، به خودش هیچ توجهـی نداشت. به مهمانی اگر دعوت می شد، نمی رفت، معمو لاَ بچه ها یش را بها نه می آورد.به دستبند،حلقه و گوشوارهَ زنهای فامیلی وآشنــایان نگاه نمیکرد. اگر حرفی از زیور آلات واین نوع چیزها به میان می آمد،

ادامه مطلب...

مردی که درآینه گم شد

گاهی ناخودآگاه بعضی مطالب درپستوهای ذهنم جای می گیرد. حتا باعث آذارذهنییم می شود. این مطالب سایه روشن هایی است که درجدارهای ذهنم بدون هیچ تعمد موذیانه می خزدوآهسته آهسته حالت مالیخولی درمن ایجاد می کند. گاهی این این جورچیز هامن رابه تک گویی درونی وامی دارد. باعث خودگویی می شود. گریه های بی لیل. خنده های بی منشاء. حرکاتی که خودم هم نمی فهمم. گاهی فکرمی کنم ذهنم مذبله مخلوط ازتعفن ولجن شده است.

ادامه مطلب...

کبوتر

قطارهای زیادی می گذرد. می ایستد. مسافرین سواروپیاده می شوند. دخترک هم هرروزفقط ده دقیقه منتظر قطارمی ماند. وقتی سوارقطار می شود باگوشهء چشمش نگاهی به من می کند وسوارمی شود. وقتی می خواهم نگاهم رابه چشمانش بدوزم فوراً سرش رابرمی گرداند. هرروزاین کارراتکرارمی کند. قطاردیگر که دوطبقه است به سرعت می گذرد این جا توقف ندار.این قطارآن قدرسریع وسنگین است. که زیرپایم می لرزد ساعتی

ادامه مطلب...

ترس ازخدای چرس ازخدای

یکی بودیکی نبود؛ غیرازخدا هیچکس نبود. مردی تنـــبلی بود. روزها وشب ها درخانه بود. زیرموری(پنجره یاروزنه)می نشست تسبیح به دست ونسواربه دهن زل زل به آسمانی که ازموری پیدابود نگاه می کرد. باخودش چیــــزهایی که ازقدیم شنیده بود زمزمه می کرد. وپی هم جل الخالق می گفت. باخدایش خیلی دوستانه عرض حال می کرد که ای خدای عاقل ودانا دهن باز،

ادامه مطلب...

خانه ناصاف

پدرم نمی خواست من درمکتب سرکاری بروم. برای همین من را ازچشم چبراسی پنهان کرده بود. یک سال مکتب آخوندی رفتم. وقتی هفت سالم شد نمی دانم چرامن رادرمکتب سرکاری ثبت نام کرد.پدرم متعقد بودکه باید پیش آخوند ده قران ودنییات یادم بگیرم. خاطره های آن روزاصلاً یادم نمی رود. بهاربود هوا آفتابی وخنک. ازخانهء مان تابه مکتب دوساعت راه بود.

ادامه مطلب...

خوشه مو

عزیز دلــم! می دانی برای مرد ننگ است که حال زنش را از دیــگران بپرسد. تا حال کسانی زیادی آمده اند. شــاید چـــیزهای زیادی در باره تو و فرزندم گفته اند. شــاید مرا به بی ننــگی وبی غیرتی متهم کرده اند.می دانم توزنی نیستی که غیرت وغرور من را لکه دار کنی. هر.وقت حرف های مردم مراوسوسه می کند، تعویــذی که بر بازویم بسته بودی بازمی کنم .

ادامه مطلب...