a-rezai-joma-220«زارا»خیلی زود تغییر کرد. شــادیش چندروزی بیــش نپایــید. همهُ آرزوهایش رنگ باخت. حـالا که صاحب چند ین فرزند بود، به خودش هیچ توجهـی نداشت. به مهمانی اگر دعوت می شد، نمی رفت، معمو لاَ بچه ها یش را بها نه می آورد.به دستبند،حلقه و گوشوارهَ زنهای فامیلی وآشنــایان نگاه نمیکرد. اگر حرفی از زیور آلات واین نوع چیزها به میان می آمد، این طور وانمود می کرد که صحبـت کردن در مورد این چیزها مادون شان اوست. شـوهرش حاجی آقا هرچند مورد احترام همه بود؛ در مرگ ومیر، درجشن وعروسی حضور داشــت. مردم اورا برای پند وحکمتــش؛ بلکه برای لکه پیـشانـیش که عین زانوی شـتــر دمــل بسته بود دوست میداشت. اوراحاجــی، وگاهی جناب شــیخ به دید احترام خطاب می کرد ند.

 

تاحال کسی هــم ازاو دل خورنشــده بود. ولی زارا هیچ وقت حرف پد رش ازذهنــش پاک نشد. وهـموباعث شد که نفرت نامریًی ازحاچی به دلش راه پیداکند.چندین بار خواسته بود این موضوع را به رخ حاجی بکشد. اما دندان روی جـگر گذاشـته بود؛ زیا حس می کرد که تقــصیر خودش است. هـمیشه خودش راملا مت می کرد؛ ولی هروقت آن غـروب پایــزی را به یاد می آورد، لذت گوارای وجودش رامالا مال مـی کرد. هـمین که از رفت ورب وسروصدای بچه ها فارغ می شـد ، لب کیلکــین می نشـسـت، دستـش را زیر چانه اش می گذاشت و به بیرون خیره مــی شــد. آن قـدر خـیره می شد که نگاهـش مات می شـد و مــنـظره ای پدید مـی آمد. آن وقت وجـودش سرشـار از لذت می شـد و غــروب پایــز رانگـاه می کرد؛ درختان بید، چنار وتوت را که در لب جوی صف کشــیـده. ازتماشای برگ های زرد وقهـوه ای رنگ، که در امواج باد تکان می خورد یازیر پای دخــتر ها خیش خیش می کرد، غرق در لذت می شــد. دختــر ها کوزه ها یشــان را ردیف می گـذ اشتند، شروع می کردند به مستی و مــسخرگی. به سروصورت هــم آب می پــاشــیدند، از عشق وعــاشقی می گفتند و گاهی اتفاق می افتاد؛ کوزهً می لغزید ومی شـکست. درسایهً هـمین درخت هاولب همین جوی بود، که گل مامد وگل آغی چـشمک زدعروس ـ دامادشدند وبه خانهً بخت رفتند. و بعد چند دختر دیگر.

وقتی که حاجی با آن لباس بلند وسرا پا سفـید ازآن طرف جوی می گذشت، دختر ها پـشـت کردند. ساکت شدند. چادرهای شان راجمع کردند واز حاجی روی گرفتند. زارا آنقدر هـول شـد که حـتا صورتش را نتوانست برگرداند. نگاهش به لباس سفید وقدبالای حاجی افتاد. حاجی آستینش را بالا زده بود زیر لب چیزی می گفت آهسته تسـبیح می غــلطاند .پیش پایش را نگاه می کرد. لباسش آن قدر سفید بود که چشم های زارا خیـره شـد، و بی اختیار رعشه وچودش را فرا گرفت. قلبش به تپیدن افتــاد. حس کرد دخــتر ها صدای قـلبش را می شنود. لحطهً به خودش آمد، وحرف های گل آغی که می گفت « اگر جوانی دلت را برد، گوش چـادرت را تکان بده و... « ازذهــنش گذشـت.

آفتاب مثل برگ های درخت زرد و نارنجی شده بود و ازنوک درختان پایــین می لغرید. دخترها ظرف های شان را شسته و کوزه های شان را آب کرده بودند؛ یکی یکی بلند می شدند و می رفتند. زارا تپــش قلبش حالا آرام گرفته بود. جایش را لذ تــی پرکرده بود که، برای اولین درزندگیش آنرا حس می کرد. علف وریگ را آهسته آهسته به کوزه اش می مالید. آن را از آب پروخالی می کرد. نگاهش آن سوی جوی ودرختان رامی پایید که، حاجی برای وضوء رفته بود. این کاررا هــم ازگــل آغی یادگرفته بود. وقتی حرف پدرش « دخــتر! عاشـق پیراهن سفید این شیخک شـده ای ...» یادش می آمد تمام آن خوشی های که پــیش چـشمش می دید ناپدید می شد. آهــسـته دستــش را از لبهً کــیلکـین می گرفت وپـایین می آمــــد.

اول پاییزبود. هــوانقــره ای رنگ. آن قــدر سرد نشــده بود؛ زارا انگــارسردش بود. سراسـیمــه از خواب پرید. خـواب های آشــفته گیچــش کرده بود. پلکـهایش سنگیــن بود. لــحاف راکنارکشــید. به دیوار تکیه داد. ازکیلکین به آسمان نگاه کرد. چـند ستاره نورانی هـنوزمی دزخشید. می خواست بلند شـود ، یک لحظه پـلکش سنگنی کرد، و باز به خواب رفت. حاجی مثل همهً شب ها، روزها، ماه ها وسال های که گذ شته بود؛ هم چنان نمازمی خواند. پـس از هررکعت در حق چهل همسایه دعا می کرد. برای ارواح همــهً مومنین و موًمنات به خصوص برای شادی روح مرحوم قالی فروش از خداوند طلب آمرزش می کرد وثواب رکعات نمازش را، نثار روح آن مرحوم. بعد طـبق معمول طناب را گره می زد. بلند می شد و پاورچین پاورچین می آمد جایی که، زاراخوابیده بود. لحاف را به آرامی کنارمی زد. درشعاع نقرهً رنگ سحر به اندام زارا خیره می شد، از نور شـیـری رنگ که ازبناگوش وسینه های زارا پخــش می شد حالت عجــیب ورعشــه آوری برایش دست می داد. بانوک انگشــتانش آهسته بدن اورا لمس می کرد. ازحالت خواب ومژه های بلند زارا غرق درعالم روًیا مــی شد. بی اخـتیاربربالــین زارا آهنگین می خواند: وافریادا زعشق وافریادا کارم به یکی طرفه نــگارافتادا وافریادازعشق...درطنین ترنم وصدای حاجی بود که زارا آهسته غــلط می زد، پلک هایش راباز می کرد. حاجی باملایمت تمام می گفت: « بـلند شـو! بلند شو! وقت آذان است. «

زارا سست شده بود. هــیولایی انگار بر بدنــش سایه انداخته باشد؛ می خواست جیغ بزند، «حــاجــی! حــاجــی!» حاجی صدای اورا نمی شنید. گره های طناب باز می شد. پیچ وتاب می خورد ماری را می ماند وافعیی را؛ هسته آهسته حاجی را می بلعید. حاجی در کام افعی دست وپا می زد. زارا با تقلای تمام، پهلو به پهلو شد. باز جیغ کشید: حــاجــی! حــاجــی! صدایی نشنید. لحاف را کنار زد. اول پاییز بود. هوا نقزه ای رنگ. طنین ترنم حاجی در فضا نمی پیچید. بدنش سرد بود. دستی بدنش را لمس نمی کرد. سپیدی صبح همچنان رنگ می باخت. وزارا به چار کنج اتاق می دوید. حاجی سر به سجده انگار خشــکیده بود. شــر بت از شکر برایش درست کرد. سر حاجی را به بغل گرفت. قطره قطرهً شربت رادر کامش ریخت. وچـشمهای حاجی هــم چنان بسته بود. زارا با اضطراب فریادزد: «حاجـی بلند شو! بلند شو! دیگر طنابــی نیست که گره بزنی، دیگر طنابی نیســت.» زارا سرش راگذاشت روی سینهً حاجی. صدای قلبش آ هسته وآهـسته تر می شد.

برای زارا مشکل بود که در را باز کند. ازدرز در نگاه کرد. مرد نا آشــنا که هـیچ اورا ندیده بود، پشـت در ایستاده بـود. بستته ای در یست داشت مرد در را تک تک کرد. زارا دسـتها یش می لرزید. باصدای لرزان گفت: «حاجی آقا دیگر وتعویض برای کسی نمی نویسد. مرد دررا تک تک کرد.

زارا گفت: «حـاجی آقا دیگر طـنابی هـم گره نمی زند» صورتش را پــوشاند ودررا نیمه باز کرد.
مرد پرسید: « حاجی آقا خانه است؟»
زراجواب داد: «مدتهاست که نیســت.»
مرد بسته ای که در دست داشت به درون گذاشــت. زرا پس پس رفت وترسـید.
مرد نگاهی کردوگفت: « بابت نمـازهای مر حوم قالی فروش است. «

زاراحرف مردرا نفهمیـد. گیج ایسـتاد تاحال کسی چنین بسته ای دم درش نیاورده بود. کنــجکاوشد. بو کـشید؛ خوردنی نبود. فشار داد؛ شکستنی نبود. دلش آرام نگرفت. بازز کرد. با احتیاط باز کرد. نوی نو بود.بسته هایش باز نشده بود. باورش نشــد. دورخودش چرخید. به چار کنج اتق دوید. جای امنی نیافت. دسـتش رابلند کرد.ازته دل فریادزد: «خـداترا بیامرزد، خداترابیامرزد...» بعداز مرگ حاجی این اولین بار بودکه، زارا برای روح از خداوند طلب آمرزش می کرد. آن قدر به روحــش درود فرستاد که، حس کرد حاجی روی جانمازیش ایستاده و هم چنان نماز می خواند ورازونیاز می کند. زارا بی اختیار اشک از چـمشهایش جاری شــد. ترسی گنگ بر اندامش سنگینی کرد. سراسیمه درور خودش چـرخید. روح حاجی انگار اورا احاطه کرده باشد؛ به هــر سو سایه حاجی را می دید. چـشمش به صندق چـوبی افتاد. ترسش بیشــتر شد. زارا هـر بار چـشمش صندق می افتاد حس می کرد طناب های گره خوردهً حاجی مثل افعی آهسته از صندق بیرون آید وزارا می بلعد. چند بار زارا خواسته بود که صندق را دور بیاندازد؛ وقتی حاجــی در حال احتضـار بود تنها وصیتش به زارا این بود که، طناب های گره خورده را دورنیانـدازد؛ زیرا حاجی بابت هر گره یک رکعت نماز به جای آورده بود. وزارا در همان حال نتوانســت جـلو زبانش رابگیــرد. با ناله وشـیون به حاجی جواب داد: « مرده ریگهایت به درد خودت می خورد. بهــتر است وصـیت کنی که طناب های گره خوردهرا، مـهر وجانمازیت را باخودت درقبــر بگذارند؛ تا فشــار قبــر کمتر شود. « جمله زارا تمام نشده بود که حاجی نفســی کشــید وچمشم هایش بسته شد. هـمهً کسانی که در مجلس احتضار حاجی شرکت کرده بودند، زارا را بابت این بی احترامی سر زنش کردند. زرا تقـریبأ آرام گرفته بود. همه چـیز برایش تمام شده بود. سخــتی وگرسنگی که در تمام زندگیش با حاجی کشــیده بود. ازاین که توانسته بود در آخرین لحظه حیــات حاجی، عقده دلش را خالی کنــد، احساس آرامش می کــرد. حالا روح حاجی همه جاراپر کرده بود. فضای اتاق مــه آلود بود وروح حاجی مثل غبار به هر سو پخــش. طناب های گره خوردهً حاجی درمیان مه به چــهار سو مثل مار می خزید. وزارا نمی توانســت به صندق نزدیگ شود؛ مدت ها بود که به صندق دست نزده بود. از صندق و از طناب های گره خورده ای که دردرون آن بود می ترسیــد. بااحتیاط در صندق را باز کرد. غش غش خشــک، از زلفی هایزنگــار بستهً صندق بلند شــد. بوی کهـنه، بوی کپک مشامــش راپر کرد. ململ سفیدی رادر آورد، لنگـی کهنهً حاجی بود، لــباس سفــید، جانمازو تسبیح. دستش لرزید. انگار از جا کنده شده باشد. جیغ کشیــد. نـتـوانست طناب های گره خورده را لمس کند. نــگاهـش در آینه مات شد. آینه مادرش بود. دراولین روز عـروسیش خودش را دراین آینه دیده بود. و حال ازاین همه خطوطی که درصورتش سایه انــداخـته بود کرد. به بســته های پول نگاه کرد. صدای پای مرد نا آشــنا راکه بسته هارا آورده بود شنــید. دوید به سرعـت دویـد. مرد ناپـدیـد شده بود. بر گـشت. ترس از وجودش پریده بود. بسته های پول راباز کرد وگره های طناب را. بسته های زیادی را شمــردو گره های زیادی را. پیراهن سفید حاجی را برداشت همهً بسته هارادرآن گذاشت. لنگــی ململی حاجی رادورآن پیچــید وآنراروی قلبش گذاشت. فشــار داد. بوکشید، عطرروز عروسیش، بوی کــافور، بوی کپک، بوی غبار کهنه وبوی فصل پاییز در وجودش نفوذ کرد. کیلکین بازبود. وس وس ملایم باد وخش خش برگ هاراشنــید. لب کیلکین نشـست. به درختان توت بید وچــنار که درلب جوی صف کشیده بود نگــاه کرد. حــــاجی رابا آن قامت بلند وسراپاسفــید دید که از آن طرف جوی می گذشــت زیر لب چیزی می گفت وتسبیــح می کــرد.

رضایی جمعه
پایان 1374

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

فهرست مطالب