a-rezai-joma-220مرد، دیگر هیچ انگیزه ای نداشت. همه چیز برایش تقریباً یکسان می نمود. خطوط کتاب جلوچشمش روی هم می لغزید. هوسش پرت می شد. نمی توانست کلمات وسطرهارادنبال کند. بابی حوصلگی کتابش رابست وگزاشت درکوله پشتیش. ازپنجره قطاربه طلوع خورشید چشم دوخت. تنها منظره ای راکه بی اختیار به آن خیره می شد همین طلوع صبحگاهی خورشید بود. قطارهر روز زوزه کشان ازاین دشت سبز وفراخ می گزشت. هنگام طلوع دامنه دشت کاملاً به نارنجی می گرایید. چند درخت وپرواز پرنده که ازدوردست پدیدار می شد حس شاعرانه به مرد تلقین می کرد. اما این حس زود گزربود وقطار باصدای مهیبش درایستگا می ایستاد افکار مرد باتوقف قطار ازهم می کسیخت. مرد می دانست که هنوز خیلی توان کار کردن رادارد.

کار درکارخانه برایش آسان بود ولی ازمدتا هاپیش یک چیز درقلبش جای گرفته بود که هر روزبه اونشتر می زد. تمام نیرویش رابه تحلیل می برد. به زحمت ازقطار پیاده می شد. بابی میلی به آدم هایی نگاه می کرد که کوله پشتی درپشت شان، وارد کارخانه می شدند. مرد امروز وقتی به ایستگاه رسید ناگهان شروع کرد به شمردن ناخن هایش. چند بارناخن هایش راشمرد. اگرکسی متوجه رفتاراومی شد فکر می کرد مرد مالیخولیادارد. امااو کاملاً هوشیاربود. ذهنش کارمی کرد. همه چیزرابه خاطرداشت. اماامروز نمی دانست بعدازمدت هاچطور پروازآن کبوتریک مرتبه درذهنش مجسم شد. «کبوتر» بازناخن هایش راشمرد. باتردید پیش خودش گفت ازآن روز تاحالا این همه سال می گزرد. حس دلهر آوری برایش دست داد. پیش خودش گفت: « ممکن نیست این همه سال هاگذشته باشد. آن سانحه دیروزاتفاق افتاد. شاید اشتباه می کنم» مردوقتی سوارقطار شد تمام وقت ناخن هایش رامی شمرد وهربارکمی مکث می کرد وبه ناخن هایش زل می زد وبازشروع می کردبه شمردن. بالآخره مرد مطمئن شد. پیش خودش گفت: «می دانم چراخودش رابه قطارکوبید. کبوتر، برایش همه چیزتمام شده بود. جفتش مدت هابود که روی میخ هاخشک شده بود.» این افکارمثل شعله های آتش مرد رابی تاب می کرد. فکر می کرد درقلبش چیزی شعله ورشده است. چیزی دارد اورامی سوزاند. تنها یک فکرواهی اورا آرامش می داد. فکرمی کرد درقطاری نشسته است که درهیچ ایستگاهی نمی ایستد. یک قطار بی مقصد وبی ایستگاه. این فکردربرگشت بیشتر اورا آزارمی داد. آن قدرخسته می نشست که انگارخوابش می برد وعمداً تاآخرایستگاه خودش رابه خواب می زد. مدت ها دربرگشت نمی دانست درکدام ایستگاه پیاده شود. گاهی ازروی عادت درایستگاهی پیاده می شد که سال هادرآن جاپیاده شده بود. ساختمان ها ازایستگاچندان دور نبود. پیاده روباریک ازبین سبزی هاوچنددرخت قدونیم قد می گزشت وساختمان هارابه ایستگاه وصل می کرد. قدم زدن دراین راه باریک تمام خستگی کار را ازوجودش پاک می کرد. گاهی روی تخته سنگ کلان که دروسط علفزارها بودمی نشست وپوکی به سیگارمی زد. حالا گزشتن ازاین ایستگاه برایش کشنده شده بود. او می توانست هرگزازاین مسیر عبورنکند. واین ایستگاه رابرای همیشه نبیدوفراموش کند. ولی تاحال هرگزبرایش چنین فکری پیش نیامده بود. برای اولین بارهمین جابود که حس کردچیزی درقلبش جای گرفته است که هرروز اورانشتر می زند. حس ازدست دادن همه چیز.

بااحتیاط پیاده می شد. چهارطرفش رامی پایید. وبعد می رفت روی همان تخته سنگ می نشست وبه پنچرهامی نگریست. پنچره هابه ترتیب روشن می شد. آدم ها در درون خانه هاسایه سایه می شدند. دوتا سایه کوچلو را هم می دید. پیش خودش می گفت سایه هایش کشیده وکلان ترشده اند. می دانست درتاریکی هوااین جاکسی اورا نمی بیند. می توانست راحت گریه کند. اشک هایش به اواحساس آرامش می داد. چندبارشده بود که بلندبلند بچه هایش راصدا زده بود. می دانست که صدایش به گوش بچه هایش نمی رسد. امشب تلخ ترین شب زندگیش بود. ناخن هایش رادر تاریکی شمرد. پیش خودش گفت ممکن نیست این همه سال ها گزشته باشد. وبعدازاین همه سال ها همه چیزش یک مرتبه برباد شده باشد. مرد باز باورش نشد. به دقت به سایه هایی نگرست که ازپنچره پیدا بود. چند بارسایه های کوچلوهارابیشتر ندید. ولی سایه مردوزن رابه خوبی می دید. مرد تمام اتاق هارامی شناخت. آشپزخانه راهرو بین اتاق خواب واتاق بچه هارا. درنور لامپ هرچند همه چیز به وضوح پیدابود. ولی مردهمه رابه عنوان سایه می پنداشت. سایه مردوقتی بین اتاق خواب وآشپزخانه رفت وآمد می کردبیش از اندازه بزرگ می نمود. مرد می توانست همه چیز رابه یک تک تیر خلاص کند. ولی هرگز به این فکر نیفتاده بود. قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد. فکر کرد ازدرون چیزی به اونشترمی زند. سایه زن را دید که آمد وکنار پنچره ایستاد. به بیرون زل زد. به تاریکی جایی که مرد روی تخته سنگ نشسته بود. مرد فکر کرد که حالا وقتش است. از ایستگاه قطار چندان فاصله نداشت. سایه زن رادید که به سرعت ازپنجره محوشد. تنها چیزی که به سرعت درذهنش آمد. سانحه کبوتری بود که سال هاپیش خودش رابه قطار کوبیده بود. مرد این را پیش چشمانش دیده بود. مرد، یک مرتبه مثل برق ذهنش روشن شد. تصمیمش رابهترین راه حل می دانست. مردمی خواست که زن صدای قطار رابشنود که چرخ های آهنینش او رازیرگرفته است. صدا ی قطار آنقدرمهیب بود که زن سراسیمه ازساختمان سه طبقه پایین دوید. وخودش رابه ایستگاه قطار رساند. اما همه چیز تمام شده بود.

رضایی جمعه
اول نوامبر۲۰۱۳

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

فهرست مطالب