CD Business 1.5

Text size
  • Increase font size
  • Default font size
  • Decrease font size

حس غریب باباطاهر

خدایا دل ز مو بستان بزاری

نمی‌آید ز مو بیمار داری

نمیدونم لب لعلش به خونم

چرا تشنه است با این آبداری

تصاویر

No images

هرگزبرنخواهم گشت

امتیاز کاربران: / 0
ضعیفبهترین 
مادرم حالا به هوش آمده بود. رفت که آ هالی ده را خبر کند. من در آب لجن روی خاک غلط می خوردم. اول چند گوسفند وبرّه آمد که من را لیس بزند. وقتی بزها سرم ریختند پاک ترسیدم . وشروع کردم جیغ زدن. چند تا ماده گاو هم درطویله  بود. به زنجیر بسته شده بود. خودش را می کشید، که من رالیس بزند.
گوسالهء ماده گاو، مرده بود. پوستش را ازکاه پر کرده بود. وهنگام دوشیدن آنرا جلو گاوقرارمی داد. و شیرش را می دوشید. دراین مد ت ماده گاواشک از چشمانش سرازیر می شد. وقتی مادرم شیرش خوشکید من آن قدر لاغرشدم که مادرم ترسیده بود که بمیرم. شیر گاورانمی خوردم. شکمم درد می گرفت. مادرم بعد هنگام دوشیدن من را جلو ماده گاومی گرفت؛ تا اولیس بزند وشیربدهد. این طوری من هم به شیرگاو عادت کردم وماده گاوهم من را به جای گوساله اش پذیرفت. واشک هم دیگرازچشمانش جاری نشد. این طوری من باشیر ماده گاوبزرگ شدم.
درقریه جنب جوش زیادی بود صبح زود مادربزرگ ها ازخواب بلند می شدند. رفت ورب می کردند و جارو کوزه بدست پیش خانه را آب می پاشیدند. بعد صدای چوپان بلند می شد. مادرم ومادربزرک های قریه همگی گوسفندان شان را به چرا می فرستادند. گردخاک سفید رنگ ، از رد رمه بلندمی شد. وچوپان زمزمه کنان وسرنای زنان با سگ ورمه اش ازقریه دورمی شد. می رفت آن جایی که سبزه وعلف بود. کوه بودودشت ودمن.
تنگ غروب مادرهابابچه های شان، مادربزرک ها باداس وسبدپرازعلف، ودهقانان بابیل وکلنک ویوغ اسپار، ازکارروزانه شان برمی گشتند؛ آفتاب که آخرین شعله های سرخ رنگش را از نوک قله پایین می کشید. صدای چوپان وعوعوسگش در ده طنین می آنداخت. دراین مدت بچه ها ودخترها به بازی می پرداختند، مادر ومادربزرک ها شروع می کردند، به دوشیدن گوسفندان وبزهای که، تازه از چرا برگشته بود. مردان درپیش قلعه می نشستند وازکارروزانهء شان اختلاط می کردند. جوانان زیر چشمی دختران ده را می پاییدند. وگاهگاه چشمک بین شان ردوبدل می شد. حالا خورشید کاملا پشت کوه ده پنهان شده بود، وآسمان به شکل روئایی نیلگون جلوه می کرد. باسوسوی اولین ستارهء که درآسمان نیلی، ازطرف شرق طلوع می کرداها لی ده بندوبه ساطشان راجمع می کردند، گاوان وگوسفندان درآغل ها وهرکه به خانه های شان می رفتند. وانگهی سکوت گوارا وآرمش بخش درده حکم فرما می شد. دراین وقت همه، نان شان راخورده بودند وتنها صدای جیرجیرک بودکه اهالی ده را به خواب می کرد.
خوب به یادمی آورم خورشید وسط آسمان بود صدای جارزن، درده بلندشد: " آهای مردم جمع شوید! آهای مردم جمع شوید!. خبرمهم خبرمهم! "
...همه جمع شدند. ازقریه های دیگر نیز ریش سفیدان، ملایان آمده بودند.پیش قلعه آدم ها موج می زدند. همه با هم پچ پچ می کردند. پدرم روی سکویی که ازسنک بود ایستاد. نخست به همه نظر انداخت. وگرداگردش، به جمعیت انبوه نگاه کرد:
"شماآی دوستان وآشنایان، دهقانان وکارگران عزیز، نمی دانم ازواقعهء دیروز وپریروز چیزی شنیده اید یا نه؟"
ازمیان جمعیت، یکی دستش را بلند کرد:
"قریه دارصاحب ما هم به او می پیوندیم من هم تفنک سربی دارم..."
 پدرم حالا صدایش بلند وبلند ترمی شد:
"...شما ای دوستان، دیروز قریه دارقریه بالا راپلیس ها زولانه وزنجیر زدند وبردند. قریه بالا حالا درناامنی کامل به سرمی برد. شما که ازآن قریه به این جا تشریف آورده اید قصه راشنیده اید ودیده اید. امروز وفردا نوبت من است که، به دست وپای من زولانه وزنجیربزنندوببرنند. من خودم هرگز ترس ندارم. اما شما می دانید که این زمین واملاک که، من دارم، من ازکسی به زور، وهم چنین پدرم ازکسی، به زورنگرفته است. شما چنددهقانی که درزمین من کارمی کنید، تاحال به اختیارخودتان دراین جا کارکرده ایید. وکسی هم حق شمارا جرئت نکرده که غضب کند. دریک کلام، این قریه وتمامی قریه های اطراف درطی این صدسال در امن کامل زندگی کرده اند.  ماهر چندبه حکومت باج داده ایم ولی تسلیم بی عدالتی نشده ایم .
نکتهءدوّم که به عرض تان برسانم این است: آن چندنفری که پریروزبا چند تفنک سربی قریه به قریه می گشت وشعارضدخروسچف وخروپف می دادند، معلوم نیست که از کجا آمده اند. اما یک چیز، معلوم است : این آرمش که شمادارید برای همیشه به هم خواهدخورد. دهقان های عزیز، زمین که من دارم مال شمااست. ولی..."
سخنرانی پدرم که تمام شدیک بلبشو راه افتاد. آفتاب روی نوک قله بودکسی به صدای چوپان گوش نداد. گوسفندان قاتی آدم ها شده بود. وقتی بزهاشروع کرد به دویدن در، درون جمعیت، وبع بع همه جا راگرفت جمعیت پراکنده شدند. یک عده   فریادمی زدند:
 "نه نه مانمی گذاریم کسی امنیت قریهء مارا بهم بزند..."
 شعله میسی رنگ آفتاب خجل وخجل ترشده پشت کوه محومی شد. ستاره بانور نقره ای رنگش می تابید. هیچ کس هیچ جا نبود. چوپان باسگش هم نبود. فقط گل مامد منتظر گل آغی بود ولی گل آغی از آن روزببعد هر گزبیرون نیامد. آن شب حتی صدای جیرجیرک هم به گوش نیامد.
همه گریه می کردند. آن روز خیلی ازاهالی، ده را ترک کردند. مادرم هم مدام گریه اش را، با گوشهء چادرش پاک می کرد. مادرم به همه توصیه می کرد که، مواظب من باشند؛ تامن ازقافله عقب نمانم، تامن را خواب نبرد. تامن را کسی ندزدد. تاکسی من را نزند؛
ولی من رازدند. ازقافله عقب ماندم. خوابم برد. پولم راهم دزدیدند. اما هرچه بود بعد از یک ماه به آن جایی که باید می رسیدیم، رسیدیم؛ دریک شهر، شهربزرک. من شهرراندیده بودم. من اصلا آن چه درشهریافت می شودرا، قبلاندیده بودم. درشهر آدم ها کفش های شان را رنگ می کنند. من باید کفش های آدم های شهر رارنگ می کردم وچقدرکفش ها راکه رنگ نکردم. کردم. خیلی زود دوختن راهم یادگرفتم. نشتررا اوّل کارتیزمی کردم. وچقدردستم راسوراخ سوراخ می کرد. وقتی مشتری می رفت وتنهامی شدم گریه می کردم. گریه می کردم. یک روزکه بچه هاسروصورتم راخون آلودکردندووسایل کارم رابردند.من در میان رفت وآمدآدم هادنبال کفشم می گشتم. زنی دستم راگرفت. دستمال معطرازکیفش درآورد. خون راازسروصورتم پاک کرد. بعدمن راازمیان آدم هابیرون آورد. تاق کفشم راپیدانکردم.
زن سوال های زیادی پرسید. من هیچ کدامش راجواب ندادم، وقتی پرسید که چراوطنت را ترک کردی دوباره شروع کردم به گریه" پدرم گفت: من باید درس بخوانم من باید که سوادداشته باشم تاقریه دارشوم . تابتوانم برای اهالی ده نامه بخوانم ونامه آن هارابنویسم درقریه ما کمترکس سواددارند.من می خواهم قریه دارباشم. آن وقت قریه مادوباره آرام می شود. همه، رمه های شان رابه چرامی فرستد آن وقت چوپان وسگش بازبه ده برمی گردند.
زن دستم راگرفت گفت:
می رویم جایی که توبتوانی درس بخوانی وقریه دارشوی. آن جاخرج وخوراکت رامی دهد ولی باید خوب درس بخوانی.
آن زن آن روزمن را نجات داد. اوزن نبود.شاید یک ملائیکه بود نمی دانم ملایکه چه شکلی است. ولی او آن روز من را ازدست بچه ها نجات داد. من را ازمیان جمعیت بیرون کشید. بعد که نوشتن یادگرفتم همهء ماجرا رابه پدرم ومادرم نوشتم: من دراین جادرس می خوانم من خیلی چیزهایادگرفته ام. من یادگرفته که خداوجوددارد وبه همه کمک می کند. من این را قبول نمی کردم چون تاحال خداراندیده ام که به من کمک کرده باشد. ولی آخوندی که به مادرس می داد گفت:
"همان زنی که تورا، اززیرلت وکوب بچه هابیرون کشید اوراخدافرستاده بود خداهیچ وقت خودش به سراغ آدم نمی آید"
پدرجان مادرجان می دانی حالا باورم شده است که، خداهست. اماپدرجان جایی که من درس می خوانم آیین قریه داری رایادنمی دهد من نمی دانم آدم چطورقریه دارمی شود. من می خواهم قریه دارشوم وبرگردم که خروس ها سروقت وچوپان  سروقت بانک وجارزند. دوباره درقریهء ماآن ستارهء نورانی بتابد جیرجیرک بازبرای خواب کردن کردن قریه، آواز بخواند.
 پدرم درجواب نوشت:
" پسرم هرچه زودتر می توانی برگرد. من دارم می میرم. مادرت هم پیر شده است. می خواهم برای آخرین بار تراببینم. برایت زن گرفته ام. این حق را می خواهم ازگردنم ادا کنم. می دانی دختر قریه دار، قریهء بالا چقدرقشنک است. اورا برای تو خواستگاری کرده ام. فرزندعزیزم برگرد. برگرد. آدم ها این جا این روزها گله گله می میرند. می کشند، می کشند من هم می میرم. "
بادمی وزید بیرق ها تکان می خورد. بیرق ها با رنگ های مختلف. بانام های مختلف. جیغ زدم؛ بلند. بلند. بلند.: پدر! من برگشته ام من برگشته ام. صدای مرده ها درهم می آمیخت. زیر هربیرق کسی خوابیده بود. زیری هر سنگی کسی خوابیده بود: صدای من قاتی صدای مرده گان می شد. توکیستی؟ ازکی می خواهی انتقام بیگیری؟ من را فلانی کشته است. دیگری نیز فریادمی زدآهای! جامهء خون آلودمن، هنوز روی دیوارآویزان است.گریهء زن بیوه ام ونالهء بچه هایم من را شنکجه می کنند. من دراین قبرستان آرام نیستم. ترابه خدا آن جامهء خونین را بدست باد، به آب بسپار. مرده ها من را دراحاطه ء شان گرفته بودند هرکسی چیزی می خواستند. بادمی وزید. بیرق ها تکان می خورد. تاریکی سیاهی صداها آدم ها همه درهم آمیخته بودند. فریادزدم فریادزدم: پدر! من یادگرفته که خداهست کسی را برای کمک می فرستند. چوپان ها دوباره به سرنای شان می دمند زن ها گوسفندان راخواهند دوشید...
کسی ازمیان مردگان دستم راگرفت فشارداد. من را به سوی خودش کشید : پدرت سال ها است که مرده است. همهء قریه دارها مرده اند. وتو وتو! برای زنده ماندن بایدچیزهای نو یادبیگری:
"این یک اسلحه روسی است. سی مرمی مخورد. خودکار است.درجنگ تن به تن دشمن رادسته دسته قلم میکند اسلحه روبه رواست درهمه جا به آدم کمک می کند درصورت که تو اول به دشمن فیرکنی برای همیشه زنده می مانی. این یک قانون است.
این یک اسلحه امریکایی است. تک تیراست. چندمرمی بیش نمی خورد. دوربینی که روی آن نصب است مهم تر ازمرمی آن است؛ زیرابا آن شما دشمن رادقیق شناسایی می کنید. بااین اسلحه دشمن گلچین می شود این اسلحه همیشه ازکمین گاه دشمن را هدف قرارمی دهد."
آفتاب ازنوک قله آرم پایین می لغزید. مادربزرک ها ومادرها گوسفندان وبز های شان را نمی دوشیدند. اصلا مدت ها است چوپان ازقریه فرارکرده است. اصلا دراین قریه دیگر گوسفندی نیست.آفتاب آخرین اشعه اش راازروی سنگ گورپدرم جمع کرد. سایهء کوه دراز ودرازترمی شد. سایهء کوه قبرستان راپوشاند. همهء ده را پوشاند. صدای جیرجیرک به گوش نمی رسید. صدای گلوله ها همه جا پخش بود. پدرم باکفن سفید روبرویم ایستاده بود. پدرم گفت:
"دیگر هرگز به این قریه برنگرد..."
قریه درآتش می سوخت آدم  ها با ریش های بلند، بیرق های سفید شان را برگورمردگان به اهتزازدرمی آوردند.
فریادزدم آهای پدر!هرگزبرنخواهم گشت