مردی درهوا معلق ازاین سوبه آن سودرپروازاست. ازلبه جعبه کلان اسفنجی آویزان وبه آرامی به زمین می نیشیند. من که شاهد این صحنه هستم می گویم نکند که بیفتد.

انگارمن نگران اوهستم وشاید هم نیستم. ولی به دقت نگاهم به آسمان دوخته شده است. بازمی بینم که مرد باهمان حالت به زمین می نیشیند.

یک مرتبه خودرادرجایی می بینم، حتماَ افغانستان است. سنک زاراست. چند کسی هم بامن هستند. چند قلوه سنگی آبی رنگ راچندنفردارند اززمین می کنند. سنگ ها، آبی تیره رنگ است. باآسانی کنده می شود می گویند سنگ های ارانیوم است. من آنگارترسیده ام. نکند سنگ هاخطری را متوجه ماکند. ولی ظاهراَ آن چند نفرکه مشغول کندن سنگ بودند سنگ هاراانگار به خارج منتقل می کردند. شاید آمریکاست. ناگهانی به جای سنگ هامی بینم شعله آتشین گاز زبانه می کشد. شعله ازدل زمین بافشاربیرون می آید. رنگ نقره ای وآبی دارد. فکرمی کنم گازسمی است. ولی چیزی نمی گذرد خودرادرصحنه ای دیگری حس می کنم. جای آتش شعله وراست. کسی راکه نمی بینم ونمی شناسم انگاربامن حرف می زندوچیزی عجیب رابه من می خواهد بیاموازاند. به شعله های آتش نگاه می کنم کسی می گویدتصویری راکه می بینی زود رسم کن. تصویری رادر درون آتش می بینم. حیوانی است. با عجله آن رارسم می کنم. نمی دانم روی چه. ولی شبیه گرگ است. ظاهراَ آن کس به من می گوید که اگرتصاویری را که ازدرون آتش بلند می شود بکشم می توانم مثل آن مرد که باجعبه جالی جالی پروازمی کرد پرواز کنم. کمی بعد خوشحال می شوم انگارتوانسته ام تصاویر رابکشم. فکر می کنم حالا می توانم پروازکنم.

 

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter

نوشتن دیدگاه