یکشنبه, فوریه 18, 2018
Text Size

a-rezai-joma-220گاهی ناخودآگاه بعضی مطالب درپستوهای ذهنم جای می گیرد. حتا باعث آذارذهنییم می شود. این مطالب سایه روشن هایی است که درجدارهای ذهنم بدون هیچ تعمد موذیانه می خزدوآهسته آهسته حالت مالیخولی درمن ایجاد می کند. گاهی این این جورچیز هامن رابه تک گویی درونی وامی دارد. باعث خودگویی می شود. گریه های بی لیل. خنده های بی منشاء. حرکاتی که خودم هم نمی فهمم. گاهی فکرمی کنم ذهنم مذبله مخلوط ازتعفن ولجن شده است. دیروزبرای چیزی ناخودآگاه گریستم که سی سال پیش آن رادرکودکی تجربه کرده بودم. باید می خندیدم. باید خوشحال می شدم. موضوع چیزی نبود که برای آن گریه کرد. محض یک خاطره. اماهمین خاطره دراین سی سال، سه باربرایم تکرارشده است.

 خیلی چیزی بی اهمیتی، که نمی شود آن رابرای کسی حکایت کرد. نمی شود ازآن یک خاطره قشنک ساخت ودرد فترخاطرات نوشت. چند سال پیش که این خاطره برای دومین باربرایم تکرارشد.عهد کردم که مطالب مذخر ف یادواره هایی که جزچرک ذهنی بیش نیستند رازذهنم پاک کنم. چندروزبه فصل خزان مانده بود. مطمئنم برگ های قهوه ای رنک درختان، باد، وشورشورآب وچیزهایی دیگری که نمی دانم، خاطره آن روزرادرذهنم زنده کرد. چیزی آنگارازیک گوشه ذهنم شروع به خزیدن کرد. خارش موی رگی رامی ماند که دراثرگزیدن یک زنبوربه وجودمی آید. هیچ راهی نداشتم. پسر ودختری کنارآب روی سبزی های رنک باخته بهم می لولیدند. چند قدم پاین ترپیرمرد وپیرزن قدم می زدند. پیرمرد عصادردست داشت. کلاه آ فتاب گیربرسرعینک دودی رنک درچشم. زن باصورت چروکیده دست مرد راگر فته بود. این مناظر هیچ شباهتی باتصویرهای محوواندودی ذهنم نداشت. باد، برگ های قهوه ای رنگ درختان وبویی غریبی که در فضاپخش بود. جنب وجوشی درذهنم به وجود آورد. فکرمی کردم چیزی درذهنم گندیده وکرم زده است.مردی که درآینه گم شدحرکت شبیه لولیدن کرم هارادرذهنم حس می کردم. پیرمردوپیرزن روی نیمکتی نشستند. دختروپسرناپیدابودند. چیزهای زیادی دراطر فم درحرکت بودکه به خاطرنمی آورم. فقط همین چندتصویردرذهنم هنوزروشن مانده است. نخواستم پیرمرد وپیر زن ببینند که من گریه می کنم. بلندشدم وآنقدردورشدم که پیرمرد وپیرزن ازچشمم ناپدیدشدند. دراین لحظه حالتی به من دست داده بودکه به هیچ چیزنمی شود آن راتشبیه کرد. مگرمی شود آن راباکسی درمیان گذاشت. آن وقت همه می خندند. هیچ دردی رادوانمی کند؛ باهرکس که بخواهی این گره های ذهنی رابازکنی. فراموش هم نمی شودکرد. کوشیده ام که چنین چیزهایی بی اهمیتی رابه یادنیاورم. اگرراهی بودکه این چیزهارامستقیم ازذهن پاک کرد؛ حتماً آن راانجام می دادم. ذهن آدم اتاقی نیست که آن رار فت ورب کرد. نمی شودپنچره اش رابازگذاشت تاکمی هوای تازه به اندرون بوزد. ذهن آدم خانه ای نیست که زن خوش سلیقهء خانه دار، اشیاء روی تاقچه آن رامرتب کند. هواتاریک شده بود. کسی آن طر ف هاپرسه نمی زد.ازقاه قاه پسرودخترپرده ای که پیش چشم آویخته شده بود برا فتاد. آنگارازخوابی بیدار شدم. حس کردم ازدینایی که هیچ شباهت به اطرا فم نداشت ناگهان درمیان قهقه پسرودخترودرمیان تاریکی ا فتاده ام. فکرمی کردم کسی مرده بوده است. ومن ازتشییع جنازه آن ازسرقبربرگشته ام. چشمم هایم پرازاشک بود. ولی هیچ یک ازاین تصاویرواقعیت نداشت. نیمکتی که پیرمرد وپیرزن روی آن نشسته بودند خالی بود. نفرت انگیزترین چیزبرایم این بود که خودرادرآیینه بنگرم. بعد ازسی سال امروزسومین باربودکه خودرادرآیینه می دیدم. دراین تصویرهیچ شکی ندارم. چند تصویرواقعی بهم آمیخته اند. که به راحتی نمی شودآن راازهم تفکیک کرد. تصویری های چند بعدی رامی ماند. گاهی یک تصویرآنقدرشفا ف می شودکه حس من کنم که دراین مدت غیرهمین تصویرچیزی دیگری برمن نگذشته است. امااین تصویرمثل غبارمحومی شودوآهسته تصویر دیگری پدیدارمی شود. همین باعث می شود که حالت ازناخواآگاهی به من دست دهد. گریه می کنم. آنقدر که، همهء تصاویردرآینه محومی شوند. بی اختیارودیوانه وار، تفت وعرقی که برآینه ا فتاده است راپاک می کنم. می ترسم که تصاویرناپدیدشوند. می ترسم که تصاویررابرای همیشه ازیادببرم. ولعی که برای دیدن تصاویردرمن ایجادشده است. چیزی است شبیه حس تشنگی وگرسنگی شدید. به سرعت، آینه راپاک می کنم هرچه بیشترپاک می کنم بازچیزی شبیه غباروابرآینه رامی پوشاند. تصاویرگم وپیدامی شوند. تصاویردرهم می آمیزند. کوشش می کنم تایکی رابه طورواضح درذهن بسپارم. پیرمردوپیرزن روی نیمکتی می نیشینند. قهقهه ای دختروپسرآنگارمن راازخواب بیدارمی کند. دستمال راهرچه سریعتر به آینه می کشم. پنجره کوچک رابازمی کنم؛ تاهوای دم کرده حمام به جریان ا فتد. بخاراتاق راپرکرده است. آیینه درزیرمه گمشده است. تصویری پدیدارمی شود. وبازدربخارودرمه گم می شوند. چهره درشت، آینه راپرکرده است. گونه هایش مثل قلوه سنک می ماند. شیارهای تاریک ووحشتناک انگاردرآینه نقش بسته است. می ترسم. کمی فاصله می گیرم. وبه صحنه که پشت سرم هست دقیق می شوم. برگ های قهوه ای رنگ، صدای آب و وزش باد کامالاً پیداست. دخترک وپسرک درمیان برگ هاباهم بازی می کنند. صدای خش خش برگ هارامی شنوم. دهکده باخانه های گلی درسایه کوه به تیرگی می گراید. شاخه های درختان دروزش باد می جنبد. صدایی ازبرگهای زرد وقهوه رنگ درختان همه جاطنین می اندازد. کنارچشمه چند درخت توت وزردآلو برگهای شان به رنگ مزرعه زرد گندم درآمده است. دخترک خودش رابه شاخه توت می آویزد وتاب می خورد. برگ هاآهسته ازدرخت جدامی شود وروی آب می ا فتد. پسرک ودخترک روی هم آب می پاشند. می دوند. گرد وغبارازرد پاهای شان به هوامی شود. درسایه درختان، درسایه کوه ودرمیان خانه های گلی گم می شوند. همه جاتاریک است. نیمکت پیرمرد وپیرزن خالی است. ممکن نیست که به این سرعت ازاین جاناپدید شده باشند. پیاده روکه به درون درختان لب ساحل خط کشیده است مثل خط نورانی می درخشد. پیرمرد وپیرزن حتماً صدای گریه من راشنیده اند. حتماً پیش خودگ فته اند «بیچاره دیوانه است» شاید اصلاً فکرنکرده باشند که این تصاویرهیچ کدام باهم ربط ندارند. شاید آن ها اصلاً متوجه بودن من دراین جانشده باشند. همان طورکه آن دوپسرودختر قاه قاه خندیدند ور فتند. وهرگزهق هق گریه من رانشیدند. اشک هایم راپاک می کنم. آینه درمه پیدانیست. قطرات آب راآهسته ازروی شیشه پاک می کنم. مرد باچهره درشت درآینه گم شده است. سایه کوه همه جاراپوشانده است.

رضایی جمعه

Submit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to Twitter